معلم 5090
خاطره همان گذرعمر است یا؟؟؟!!
هدیه ای که از عزیزی یادگاری می ماند...
یک عکس درکنار دوستان قدیمی....
شرکت در محافل ومجالس....
یک روز شاددرکنار دوستان....
یک روز تلخ وسرشار ازغم....
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش....
خاطره محبت است گل من !
آه گل من!!
نظرات 7 نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 6:55 PM
دوشنبه، 10 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
مي گويم آيا اي مسافر ، در كوچه باغت آشنا هست
مي گويد : آري باز بي تو ، اينجا غريبه هر كجا هست
مي گويم : این نور خدايي ، اين تاج زرين چيست داري
مي گويد : اين با قطره ی خون ، راه وطن شد يادگاري
آن آخرين سنگي كه دشمن ، از دست من با تير خود برد
در دست من جا مانده برخيز ، اين سنگ را منگر چنين خرد
عطر بهشتي در فضا بود ، من خاطراتش را نوشتم
با سنگ دستم تا خيابان ، از بغض شد كينه سر شتم !
گفتم : وطن آن يادگارم دادم برايت جان فدايت
در باغ جنت خانه دارد ، من هديه اي دارم برايت
اين سنگ دست من بگير اي ، سر تا به سر ظلم و سياهي
من هم مسافر گردم آري ، او منتظر و چشم به راهي
بايد مرا اي خاك پر گل ، دريا بي امشب تا سحرگاه
سنگي اگر بر خاك مانده ، بايد بيابم امشب اي ماه
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:37 PM
یکشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
سلام
به
همگی![]()
همین الان بایکی ازدوستان درباره حج عمره صحبت می کردیم ...
یک مبلغ(۲۳۵۰۰۰ )هزارتومان +(۵۰۰۰۰) تومان ماهانه !
خوش به حال پولدارها!!
به قول استادشهریار:به کاخ ظلم هم باران که آیدسرفرودآرد
ولیکن خانه برسرکوفتن داند گدایان را!
سفرمعنوی حج به جای خود....
راستی چه قدراهل وام وقرض وقوله دادن هستید؟!
سوره ی مبارکه ی (ماعون)اشاره به همین مورددارد...
![]()
می گویند:ازجیب خسیسی پول بادآورده ای برداشتندوبرایش کباب خریدند !!!
اولین لقمه سرش رابالاآوردوگفت:کباب به این خوبی ازگلویم پایین نمی رود....!!راست بگویید پولش راازکجاآورده اید؟؟!
خلاصه پولش رابرگرداندندوتوانست بخورد!
بله انسان بخیل ( توخودحدیث مفصل بخوان از این مجمل!)پس اندازبابخیلی خرج دارد!
![]()
وفراموش نکنید:انسان+پول+درورودی بانک+ثبت نام + خواست خدا
باورکنید:نیت ازطلب وبنده ازبنده واخلاص ازریا ( تفاوت اززمین تاآسمان است) (بااین همه کوشش بیهوده به از خفتگی است(مولوی))
حاجیه ها+حاج آقاها(حجکم مقبول)(سعیکم مشکور)
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:30 PM
یکشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
دوستت دارم
کلمه ی عجیبی است
درنوشتن!
دوست داشتن
کی
جامه ی عمل
می پوشد؟؟؟!!!
شایدوقتی در کفن باشد!
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 6:54 AM
یکشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
سلام
سلام
سلام![]()
هرصبحدم پنجره ی دل رابه سوی روشنایی باز می کنیم
تاروح هوایی بخورد!![]()
هرصبحدم برمی خیزیم بدون این که بدانیم:![]()
روح ماشب کجابوده؟؟!!! ![]()
چه می کرده؟؟!!!![]()
وازاین که هنوز زنده ایم تعجب نمی کنیم؟؟!!!![]()
یک عالمه چربی اضافی...!دلخوری!!![]()
فکر و خیال!!![]()
انسان انسان اعجوبه ی خلقت!!!![]()
انسان انسان..........................![]()
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 6:51 AM
یکشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
امشب وقتی به آسمان نگاه کردی......آهسته بگو:خدایا!
وبعد.......................................................دعابخوان!![]()
امروزوقتی به آسمان نگاه کردی.......آهسته بگو:خدایا!
وبعد........................................................دعابخوان!![]()
فرداوقتی به آسمان نگاه کردی.........آهسته بگو:خدایا!
وبعد.........................................................دعابخوان!![]()
فراموش نکن همراه باخودت (کودک درونت)رابیاوری!![]()
فراموش نکن (بزرگ درونت)را(متواضع)گردانی!![]()
فراموش نکن(سجده)همان خاک افتادن است.................![]()
فراموش نکن(نیاز)برای (خاک)است..........................![]()
وهمیشه (خدا)دستان (استجابت)گشوده است..................![]()
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 6:48 AM
یکشنبه، 9 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
صدا آشنا بود انگار بود ، نظر سوي ما بود انگار بود
تپش ها جواني ، غرور و گذر ، گذر بيصدا بود انگار بود
هواي بهاري و رفتن به دشت ، و ليلي جدا بود انگار بود
چه مجنون دلي بغض را مي شكافت يكي بيوفا بود انگار بود
صفاي دلت اي غريبه بگو ، نشان دعا بود انگار بود
من از خشم اين ابرها خوانده ام و يا ادعا بود انگار بود
چو باران گره بر گشا از زمين ، سخا بينوا بود انگار بود
تبسم مكن بر سر شك دلم ، غرورت به جا بود انگار بود
حلالت نكردم ولي مي روي ! دلت با خدا بود انگار بود
حلال از دل و جان ولي باز گرد به فكر دوا بود انگار بود
چه زخمي زد و همچو آهو گذشت ، همين يك بلا بود انگار بود
جوان از جواني تو غافل مباش ، جواني قضا بود انگار بود
قدر را چو خواندم دلم مي گرفت ، قدر بي ريا بود انگار بود
غروب است عاشق شدن ممكن است ، طلوعي به پا بود انگار بود
سحر باورم رنگ يلدا گرفت ، جدايي روا بود انگار بود
خدايا دلم تنگ شد چون جنوب ! به دريا رها بود انگار بود
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:50 PM
شنبه، 8 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
آخر غزل دلتنگ هستم
چشم غزل در كار زاري
آخر نمي داني چه دارد ؟!
اين لحظه ي چشم انتظاري
وقتي جوابي منتظر نيست
دل مي زند صد بار صدمشت
افسوس قاضي هم نباشد
فرياد بر دارد مرا كشت!!
امشب رباعي مال من شد
جاي «مشيري» هست خالي
شايد بخواند شعر من را
صاحبدلي بر روي قالي
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:45 PM
شنبه، 8 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
او را رها كردم به آهي
گفتم : خدايا رحمت آور ![]()
ما بندگان تنها ترينیم
يكدم نگاهي بنده پرور ![]()
با قايق احساس ها ، مان
تا شادماني ها زند موج
حتي كبوتر هاي تنها
با مژده ی وصلي پرد اوج ![]()
غمنامه ام دست قلم بود
مريم چه لبخندي به لب داشت ![]()
رفتم نمازم را بخوانم
مريم كنار واژه ها ماند ![]()
تنها ترين غمنامه ي دل
دست رباعي شد چها خواند ! ![]()
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:39 PM
شنبه، 8 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت
مريم چه غمگين گريه مي كرد
ديدم نگاهش آتشين بود ![]()
در عمق چشمانش ستاره
زيباترين غمنامه اين بود ![]()
پرسيدم از خود با نگاهي
آيا براي چيست اين اشك ![]()
از حسرت روز جواني است
گفتم گل مريم مخور غم
دنيا سراب و ما حبابيم ![]()
گم مي شويم چون صبح و شبنم
حرف دلم ناگفته جا ماند
بر گونه هاي سرخ رنگش ![]()
چشمان او رنگ شفق بود
غم آمده گويي به جنگش ![]()
(نظر بدهید.) نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در ساعت 8:36 PM
شنبه، 8 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت